|
شمارش معكوس   | ||
|
|
جمعه، دی ۰۶، ۱۳۸۱
برگ كوچولوي بيهوده! چقدر تو سبزي... خيلي سبزي. چقدر قشنگي! چه آروم حركت مي كني در جريان آبي كه نمي دوني به كجا مي بردت. چه آرامشي در وجود كوچولو و بي خاصيت تو موج مي زنه. چه بي دغدغه و شادي. چقدر از رفتنت راضي هستي. چقدر از ديدن مناظري كه به سرعت از كنارت رد مي شن لذت مي بري. برگ كوچولوي سبز رنگ! هيچ مي دوني چند نفر به طراوتت و آوازهايي كه با بي خيالي زير لب ميخوني افسوس مي خورند؟
آخ برگ كوچولوي خوشبخت! چقدر تو احمقي! آخه چرا اون روز خودتو از روي شاخه درخت بلند، جايي كه مي شد از بلنداش تمام منظره هاي دنيا رو ديد، توي جريان رودخونه پرت كردي؟ شنبه 1 خرداد 1378 7:20 عصر -------------------------------------------------------------- وقتي داستان برگهاي احسان رو خوندم، ياد اين نوشته قديمي خودم افتادم از روزهاي 17 سالگي. روزهاي عصيان. روزهايي با تمام وجود با خدا دعوا مي كردم... |
|