من و گذشته... (انگار اين قصه نمي خواد تموم بشه!)
گفت: "اگه خواستي من حاضرم مثل گذشته بشم، اگر در تو خلوصو ببينم."
كله ام سوت كشيد! خدايا! اين بشر چه فكري با خودش مي كنه كه همچين حرفي به من مي زنه؟!!!! دوست داشتم سرش داد بزنم، اونقدر بلند داد بزنم كه مجبور بشه گوشاشو بگيره! ولي حيف كه نمي تونستم، به جاش با لحن آرومي گفتم:
"نه، نه، نه...
من چيزي از گذشته نمي خوام، نمي خوام تكرار بشه... 2 سال طول كشيد تا به اينجا رسيديم. آره، گاهي وقتا دلم خيلي براي گذشته تنگ مي شه، اما اين معنيش اين نيست كه دلم مي خواد شبيه گذشته بشيم. نه من و نه تو، هيچكدوم نمي تونيم همون آدمهاي گذشته باشيم. فكر كن..."
چه اشتباهي! چه اشتباه خنده دار و تاسف آوري! مگه مي شه همون آدم گذشته شد؟ پس تكليف اون همه تجربه چي ميشه؟ تكليف لحظه هاي برگشت ناپذير عمرمون و بهايي كه براي اين تجربه ها پرداختيم؟
آهاااااااااااي! من حتي يك لحظه هم نمي خوام همون آدم قبلي باشم!
*******************************
زير نامه نوشته بود: "مثل هميشه دوست تو"
چه جمله آشنايي! اينو من هميشه زير نامه هام مي نوشتم. اما منم اشتباه مي كردم. توي اين دوستي هميشه اي وجود نداره...
# آهاي! آهاي! يكي بياد يه
حرف تازه تر بگه#