قصه تكراري من ... به سر رسيد!
هميشه دوست دارم توي زندگيم از مثال استفاده كنم. خودمو جاي همه چيز و همه كس مي ذارم از "جودي ابوت" گرفته تا قورباغه و كاميون! اينطوري همه چيزو بهتر حس مي كنم و مي فهمم.
مثلا (!) وقتي از آدمايي كه قبولشون دارم نااميد ميشم به خودم مي گم احساس بچه اي رو دارم كه ناگهان مي فهمه سوپرمن يه آدم معموليه كه فقط داره نقش بازي مي كنه! وقتي اينطوري با خودم حرف مي زنم احساس بهتري بهم دست مي ده.
بيشتر موقعها به خودم مي گم مسافر. قصه مسافر رو هم بعدا مي نويسم. اونم بر مي گرده به 17 سالگي...
مسافر قصه من، يه اصلي داره توي سفرش. اين كه وقتي همراه و همسفري پيدا كرد بهش كمك كنه، و ازش كمك بخواد تا با هم راه درستو پيدا كنن، چشماي هم باشن و پنجره هاي هم، و از تنهايي هم كم كنن، حتي شده به اندازه يك سلام آشنا. اما مسافر قصه من هيچ وقت يادش نمي ره كه مسافره. كه بايد بره و بره... شده با همسفر يا تنها. اگه ديد رفيق راهش ديگه پايه نيست، اگه ديد خودش و همسفرش سنگ شدن جلوي پاي همديگه، از كنار همسفرش گذر مي كنه. گرچه دل كندن از يه همراه، يه دوست، كسي كه دريچه چشمانش رو با تو قسمت كرده، كسي كه نگاهش رنگ آشنايي گرفته و تنهايي هاتو با همون نگاه يكهو دود كرده، خيلي سخته... خيلي سخت. اما چاره چيه؟
يه همراه عزيزي داشتم من. يه همسفر با نگاه هاي آشنا و مهربون. يه پنجره رو به آسمون. هيچ كس مثل اون منو به مسافر بودن تشويق نمي كرد. هيچ كس مثل اون از تنهاييم كم نمي كرد...
اما نمي دونم چي شد كه كم كم خودش شد مانع راه. چي گفت؟ چيكار كرد؟ عجيبه! يادم نمي ياد! اما سفر در كنار اون زجرآور شده بود. ديگه سفر نبود آخه، در جا زدن بود. و من همه اش دلم براش تنگ مي شد... نمي خواستم، نمي تونستم از كنارش بگذرم. موندم... چه موندني! فايده نداشت. نه نگاه اون همون نگاه آشنا بود، نه چشمان من همون دريچه هاي قبلي. آخرشم پنجره امو بستم و كنارش موندم! يكي نبود بگه آخه مگه آزار داري بشر؟ مگه مجبوري؟ آره مجبور بودم... با خلا و تنهايي بعدش چيكار مي كردم؟ از كجا يه همسفر مثل اون پيدا مي كردم؟
آهااااااااااااااااااااااي! كسي نيست كه جرات كنه، از خلا نترسه و سوت پايان اين بازي رو بزنه؟
چرااااااااااااا! هست! همين مسافر قصه من.
بالاخره گذر كردم.
بهش گفتم وقتشه كه بگذريم از هم؟
گفت خيلي وقته كه وقتشه.
از كنار همسفر عزيزم كه مي گذشتم، همون نگاه آشنا رو ديدم دوباره و لبخند زدم از خوشحاليِ اين كه آخرين تصويري كه توي چشمام كشيد همون نگاه آشنايي بود كه خيلي وقت بود گمش كرده بودم.
همسفر لحظه هاي گذشته، پشت سرم با صداي غمگين و محكمي گفت:
و ارتعاش سلام هر روز ديگر نصيب تو نخواهد بود.
اين خواب است.
اين خوب است.
نه! نه دوست خوب من! ديگه دلم نمي گيره. سلام هاي آشناي تو ديگه متعلق به من نيستن. اما اين همونطور كه تو گفتي خواب خوبيه. خيلي خيلي خوب... و من از بچگي عاشق روياهاي خوب بودم!
سفرت بخير همسفر لحظه هاي خوب، خدا به همراهت مسافر
( قصه سفر من هنوز به فصل عشق نرسيده. همسفرهام تا اينجا همه شون دوستان خوبي بودند و جدايي من از اونها، جدايي دو تا دوسته از هم. خلاصه از حرفام قصه يه عشق نافرجامو نسازيد!!!!!!)