شمارش معكوس  

 
جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۱

آقاي برادر بزرگتر...

شب. جاده. تاريكي. باد...

من با توام تا انتهاي سفر...

كنار جاده, سمت راست, اون دور دورا انبوهي از چراغهاي نارنجي سوسو مي زنند...

I m surrounded by your soul wherever I go...

من همون كسي هستم كه هميشه گفتم آدم بايد بتونه از دوستانش راحت بگذره, وقتي كه ديد ديگه نمي تونه در كنار اونا حركت و پيشرفت كنه.

يه چراغ قرمز در كنار يه چراغ سفيد در بلندي به چشم مي خورند. و بعد از اون تاريكي مطلق...

It seems like it was just yesterday when you smiled & said everything is ok ...

پس چرا حالا اينقدر برام سخته ديدن دوستان قديمي و احساس دوستي نكردن. و بعد چشيدن يه طعم تلخ توي دهان و بعد دلم؟...

چراغهاي زرد در فواصل معين ... آسمون يه ستاره هم نداره...
سر كوه بلند تا كي نشينم؟

اگه ما با هم دوست بوديم, اگه تا چند ماه پيش اونقدر به دوستي با هم احتياج داشتيم, چي شد كه يكهو از اين دوستي بي نياز شديم؟
اصلا قبلا نيازمون چي بود؟
حالا درسته يا اون موقع درست بود؟

تاريكي, تاريكي مطلق...

خورشيد خانوم دوباره باز بيرون بيا
حجاب ابرو پس بزن
ميون آسمون بيا...

وضعيتمون كه فرقي نكرده. همه چيز مثل سابقه. پس چي عوض شده؟
نمي دوني چقدر دلم مي خواد جواب اين سوالو بدونم...

چراغهاي ماشينها دور مي شن و پشت سرشون يه رد قرمز به جا مي مونه. اما انگار شب و بيابون كوچكترين اهميتي به اين نورهاي كم سو نمي دن.

نمي دونم كه من خوابم يا بيدارم...

امروز دوباره ديدمت.
چقدر بزرگ شده بودي... در عرض همين يك ماه, يك ماهي كه توش تقريبا هر روز مي ديدمت! اما چقدر بزرگ شده بودي يكدفعه...
روي صورتت هنوز همون ته خنده قديمي روشن بود و به من خنديد! چقدر با ديدنت دلم برات تنگ شد...

انگار بيرون از پنجره هيچ زميني وجود نداره و اتوبوس توي يك فضاي خالي حركت مي كنه...

دكمه واكمن بالا مي پره. سكوت... فقط صداي باد...

و جاده... همچنان تاريكي...

امروز با تعجب به خنده ات نگاه كردم. تو هنوزم مثل اونوقتا مي خندي! اما آخه تو خيلي بزرگ شدي! چطور ممكنه؟!

زمين و آسمون يكي شدن. روح بيابون بر هر دو حكمفرماست...

صداي باد و زمزمه مسافرها

مي دونم ... فردا كه ببينمت بازم با يه سلام كوتاه يا حتي بي هيچ سلامي از كنارم رد مي شي. اگه يه كم غرغر كنم, اگه شاكي بشم با تعجب نگام مي كني و مي گي مگه اتفاقي افتاده؟ ما قرار گذاشته بوديم كه همين طور با هم رفتار كنيم تا برامون دردسر درست نشه. هنوز هم با هم دوستيم...

سرمو كه زير پرده مي كنم و چشمامو كه به جاده مي دوزم از اتوبوس جدا مي شم. انگار يه جزيي از جاده هستم و با جاده حركت مي كنم.

سكوت...

نمي دونم چرا تو احساس نمي كني كه داريم همديگه رو از دست مي ديم تا يه وقت به دردسر نيفتيم. شايدم اين منم كه نمي فهمم.
نمي دونم...

جاده روشن تر شده. حالا ديگه مرز زمين و آسمون پيداست.

پايان جاده. رسيديم ... رسيديم به شهري كه منو تو اولين بار در اون با هم آشنا شديم
صداي غژغژ موتور اتوبوس
5, 4, 3, 2, 1
دوباره رسيديم به همون جاي اول آقاي برادر بزرگتر...

قصه مان به سر رسيد
آي شهرزاد قصه ها !
خانه كلاغهاي در به در كجاست؟

باز هم شب. تاريكي. باد....
توي آسمون حتي يك ستاره هم نيست.



شنبه 20 مهر 81

---------------------------------------------
من صاحب يه برادر هستم. فوق العاده ترين برادر بزرگتري كه يه خواهر كوچيكتر ممكنه توي دنيا داشته باشه! يه برادر 21 ساله كه من يك سال و دو ماهه كه پيداش كردم!
چه قصه قشنگيه، قصه ما. اما آدم بداي قصه مي خوان ما رو از هم جدا كنن. چشماشون سياهه، قلبشون سياهه و فكر سياهشون توي كاسه سرهاشون - كه شبيه پاتيل سياه جادوگرهاست- قل قل مي زنه: چطور ممكنه خواهر و برادري از يك پدر و مادر نباشند؟!

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com