شمارش معكوس  

 
پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

سكوت و جايي كه هيچ كس منتظرم نيست...

اين روزا خيلي دلم سكوت مي خواد. حرفها بالا نيومده برمي گردن توي دلم. سكوت من از سر ناتوانيه، از تنهاييه، از كوچيك بودنمه.
هميشه به خودم گفتم جايي كه هيچ كس منتظرم نيست، جايي كه هيچ كس از نبودنم احساس كمبود عميق (نه كمبود به خاطر گم كردن يك عادت) نكنه، جاي موندن نيست.
حالا هم وقتشه انگار. بايد راه بيفتم ...
اما كاش مي فهميدم كه چرا اينطوري شد. چرا ديگه كسي منتظرم نيست، و چرا ديگه منم منتظر هيچ كسي نيستم...
يه مسافر خاك آلود با يه كوله بار كهنه ساكتِ ساكت نشسته كنار جاده، پشت سرش به رسم دلتنگي و عادت يه كاسه كوچيك آب ريختن...
اما من صداي ضربه هاي قلبشو مي شنوم كه داره ميشمره: ....5 4 3 2 ...

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com