شمارش معكوس  

 
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱

يك قصه تكراري

گاهي وقتا آدم دو دستي آويزون يه رابطه مي شه تا نذاره كمرنگ بشه, تموم بشه, از بين بره. اگه توي همچين وضعيتي قرار گرفته باشيد مي دونيد كه چقدر از آدم انرژي مي گيره. همه اش سعي و تلاش بي فايده... خودتو مي كوبي به در و ديوار. سعي مي كني همه چيزو به عقب برگردوني. مثل قبل... خوب... آفتابي... پر از خنده... و درك و فهميدن...
اما
نمي شه
نمي شه
نمي شه انگار...
آخه اصلا چرا اين همه تلاش؟ كه گذشته با تمام خوبيهاش دوباره تكرار بشه؟
وقتي با يه آدمي يه حس خوبو تجربه مي كني ديگه اعتماد مي كني بهش. به خودت مي گي آره خودشه. اين يكي از اون پنجره هاي زندگي منه. حتي شايد بزرگترين پنجره باشه. بعد يه روزي مياد كه ديگه خبري از حسها و تجربه هاي خوب مشترك نيست. ديگه از اون پنجره هيچ چيز تازه اي پيدا نيست, حتي زيباييهاي گذشته هم ناپديد شدن. يكهو آدم جا مي خوره. انگار يه چيزي, يه طعم بدي دلشو مي زنه. بعد دست و پا زدن شروع مي شه. تلاش براي حفظ كردن گذشته. مثل گذشته لبخند زدن, شبيه قبل حرف زدن, حرفاي تكراري زدن, گفتن "دوستت دارم ها" براي اطمينان دادن نه تنها به اون آدم بلكه شايد بيشتر به خودت.
اما فايده اش چيه؟ يه مدت كه مي گذره، ديگه گذشته اي ياد آدم نمي مونه. ديگه با ديدن اون آدم تنها چيزي كه يادت مياد خستگي و كشمكش و دويدنه. يه طعم تلخه كه توي دلت، حتي روي زبونت احساس مي كني...
و بازم با وجود اين ادامه پيدا مي كنه اي دويدنها و به هم نرسيدنها...
آهااااااااااااااااااااااي! كسي نيست كه جرات كنه، از خلا نترسه و سوت پايان اين بازي رو بزنه؟

لينكها در پنجره جديد


اهالي دوست داشتني اين ديار


This page is powered by Blogger. Isn't yours?



Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com